۵ شنبه ی هفته ی گذشته تولد پسر دائیم بود. اون شب کنار آقا جون نشسته بودم. آقا جون هم حسابی روی فرم بود. کلی خاطره تعریف کرد. از آزادی گفت، از زندگی گفت، از سیاست گفت ... چند تا فحش آبدار هم نثار فریدون فرخزاد و این یارو شبخیز کرد. و در یکی حرکت انقلابی و انتحاری جلال آل احمد رو هم شست و گذاشت کنار! خدایی من جلال رو خیلی دوست دارم. نه اینکه زیاد از کتاباش خونده باشم ها! نه، دو سه تایی بیشتر نخوندم، ولی خوب خدایی دوستش دارم دیگه!
بگذریم. یاد کتاب « سنگی بر گوری » جلال افتادم که حاجی بهم معرفی کرده بود، که هر چند خیلی تلخ بود، اما بعضی جاهاش از خنده روده بر شده بودم. تصمیم گرفتم متنش رو اینجا بذارم تا دوستان هم استفاده کنن.
داستان کتاب از این قراره که جلال و حاج خانوم ( یعنی سیمین خانوم دانشور ) بچه دار نمیشن. همین! ضمنا خیلی هم کوتاهه. حدود ۳۰ صفحه. باور کنین ارزش خوندن رو داره. ( ببین واسه اعتلای فرهنگ و هنر این مرز و بوم چه تلاشی می کنم!!! )
هشدار: جلال هم حسابی لمپنه و با اینکه کتاباش مجوز داره، اما کلا یه ریزه بی ادبه دیگه! خلاصه اونایی که زیاده از حد اخلاقی هستن لطفا مطالعه نفرمایند تا بعد مجبور بشن به اینجانب و جناب جلال آل احمد لعنت بفرستند. و السلام ...
لینک دانلود کتاب سنگی بر گوری اثر جلال آل احمد با فرمت PDF :
http://adam-forush.persiangig.com/PDF/Sangi%20bar%20Goori.pdf
لینک دانلود کتاب سنگی بر گوری اثر جلال آل احمد با فرمت JAR (مخصوص موبایل) :
http://adam-forush.persiangig.com/PDF/Sangi%20bar%20Goori.jar
یا علی
=============================================================
پی نوشت: بالاخره بهزاد آزاد شد. چشم زن و بچه اش روشن.
...
این پست به درخواست حمیدرضا و بیشتر به خاطر کامنتی که حجت گذاشته بود حذف شد. متنش باز هم پیش من می مونه.
با این حال این اصلا مردونگی نیست که من مجبور باشم حرفای نامربوط بقیه رو تحمل کنم، اما نتونم یه کلمه به کسی حرفی بزنم.
اون وقت ها خیلی بچه بودم. شاید ۱۰ سالم بود. خیلی درست یادم نیست. ولی همه جا صحبت از یه فیلم بود. کلی معروف شده بود.
بله، « تایتانیک » !!!
![]()
یادمه که مدت زمان فیلم ۳ ساعت و ۱۵ دقیقه بود. واسه همین هر کس می خواست ضبط کنه، باید نوار VHS سه ساعت و نیمه تهیه می کرد. ما هم بلند شدیم رفتیم، هر چی گشتیم پیدا نکردیم. آخرش رفتیم بقالی سر خیابون ( که خدا رحمتش کنه! خیلی وقته که دیگه نیست!
) و گفتیم فیلم سه ساعت و نیمه میخوایم. آقای امینیان گفت: « چیه؟ میخوای تایتانیک ضبط کنی؟ »
خلاصه بعد از کلی سرخ و سفید شدن همراهان، نوار رو گرفتیم و اومدیم ضبط کردیم و ... آره و اینا و ... ![]()

( توضیح عکس: دنبال یه عکسی می گشتم که خیلی خوب تر باشه! آره، خوب دقیقا از همون لحاظ میگم!!!
ولی اولا اونی که می خواستم پیدا نکردم، ثانیا مشابهاش فیلتر بودن، ثالثا از فیلتر که رد شدیم خودم روم نشد اون عکس رو بذارم، رابعا عکس لازم نیست که! همین خود شما الان ماجرا رو تا آخر قضیه خوندین! )
یه موضوعی که من اون وموقع تو کفش بودم این بود که این دو نفر چرا اینقدر کارای ابلهانه می کردن! خودشون رو دستی دستی بدبخت کردن. پسره که خودش رو به کشتن داد، دختره هم که تنها و بی یاور و بی پول باقی موند. خوب همه ی اینا واسه چی؟ عشق؟ ها ها ها! خندیدیم! ![]()
هنوز هم نفهمیدم که چرا، ولی خوب درکشون می کنم. چون منم بارها به رابطه هایی دل بستم که ممکن نبودن، و به خاطرشون کلی هزینه دادم و درب و داغون شدم.
خدا همه تون رو عاقبت به خیر کنه! ![]()
=============================================================
پی نوشت ۱: دیشب از سر بیکاری و بی کسی، رفتم هفت حوض تا یه کلاه بخرم. توی چند تا مغازه که رفتم بدون هیچ دلیلی تحقیرم کردن! ( البته نظر دوستان اینه که احتمالا وارد مغازه های فروش لباس زیز زنونه شدم!!!
که در اینجا لازمه این مهم رو به شدت تکذیب کنم!!! )
اما امروز ظهر بلند شدم رفتم بازار تجریش و یه کلاه خوشگل واسه خودم خریدم. تنها دیالوگی که با فروشنده داشتم این بود: این کلاه قیمتش چنده؟ و اونم قیمت رو گفت. گفتم این رو می برم. گفت مبارکت باشه. منم پول کلاه رو بهش دادم و گفتم خدا بده برکت.
نتیجه این که زندگی سنتی آرامش خیلی بیشتری داره! ![]()
پی نوشت ۲: اس ام اس اومد که پویا آزاد شده. امیدوارم که حقیقت داشته باشه.
پی نوشت ۳: مجید شهروی عضو دوره ی اول شورای صنفی مکانیک بوده! هنوزم باورم نمیشه که راستش رو به من گفته بود!!! الهی قربونش برم، گوگولی بابا!!!!
![]()
پی نوشت ۴: از اون شب که برای اولین بار توی چشماش نگاه کردم، انگار هزار سال گذشته. و من هنوز در انتظار فرصتی هستم که می دونم هیچ وقت نمیاد. فرصتی برای اینکه بازم توی چشماش نگاه کنم، و این بار بهش بگم: « من که می دونم برات مهم نیست، می دونم که هیچ ارزشی برام قائل نیستی، اما دلم میخواد برای یه بار هم شده، توی زندگیم یه ریزه شجاعت داشته باشم. واسه همین میخوام بهت بگم که خیلی دوستت دارم!
)
یا علی

هیچ وقت زیاد از پویا خوشم نیومد. حتی اون چند روزی که محرم راز دل هم شده بودیم. پویا همیشه یه جور جاه طلبی عجیبی توی وجودش بود که منو اذیت می کرد. حاضر بود برای بالا رفتن از نردبان ترقی، خیلی کارا بکنه که من اونا رو اخلاقی نمی دونم.
ولی با این حال حقش نبود این بلاها سرش بیاد. هر جوری هم که حساب کنم، با تمام مخالفت ها و دعواهایی که با پویا داشتم، بازم دوستمه. به امید آزادیش.
قدیما وقتی دلم می گرفت، زود با هر کی که دم دستم بود گرم می گرفتم و سفره ی دلم رو پیشش باز می کردم. این باعث می شد که راحت تر زندگی کنم. ولی حالا دیگه اونجوری نیست. خیلی وقته که دیگه اونجوری نیست. حالا دیگه همه ی بغض هام توی گلوم می مونه و هیچ کسی رو پیدا نمی کنم که بتونم بهش بگم اون چیزی رو که توی دلم مونده.
خیلی شب ها گوشیم رو بر می دارم و به لیست contact هام نگاه می کنم. دونه دونه شون رو نگاه می کنم، به امید اینکه کسی رو پیدا کنم که بتونم دردم رو بهش بگم. و هیچ وقت هیچ کسی رو پیدا نمی کنم.
حتی یه جمله ی دیگه هم نمی تونم به این پست اضافه کنم، پس فعلا ...
امروز فیلمی دیدم که شرح مبارزات انتخاباتی پرزیدنت اوباما بود تا پیروزی. و وقتی اون لحظه ی پیروزی رسید، منم مثل اعضای ستاد انتخاباتی باراک حسین اوباما گریه کردم و از ته دل. نه به خاطر اینکه عاشق چشم و ابروی اوباما هستم ( که البته خیلی دوستش دارم!!!
) بلکه به این خاطر که ما فرصت این جشن گرفتن و این گریه های شوق رو نداشتیم.

و دلم سوخت که چرا هیچ وقت اونجوری که من دلم خواسته نشده. هر کسی که من بهش رای دادم ( یا حتی طرفدارش بودم ) هیچ وقت اسمش از توی صندوق بیرون نیومده. آره دلم واسه خودم سوخت. ای کاش می شد:

و این مسئله فقط به مسائل سیاسی بر نمی گرده. همه چیز دنیام همین طوره. درسم، زندگی خونوادگیم، جستجویی که به خیال خودم برای رسیدن به حقیقت شروع کرده بودم، ... و حتی عشق! توی زندگی من عشق همیشه ۳ تا دوره داشته:
-
دوره ای که توش هنوز نفهمیدم چه اتفاقی واسم افتاده!

-
دوره ای که توش پره از رویا و خیالات و آرزو، و کلی اعتماد به نفس و مثبت اندیشی
-
دوره ای که توش متوجه میشم به دلایل مختلف، این دفعه هم نمیشه.
و متاسفانه دوره ی سوم همیشه طولانی تره و طبیعتا عذاب آور تر! ![]()
خلاصه اینکه ظاهرا باید به شکست از هر نوعش ( درسی - عشقی - سیاسی - روابط خونوادگی و ... ) عادت کنم. بالاخره بعضی ها انگار ساخته شدن واسه شکست خوردن. منم همیشه دوست داشتم نقش یه آدم شکست خورده رو بازی کنم که همه دلشون براش بسوزه. ۵۰٪ قضیه حل شد، فقط مشکل اینه که هیچ وقت هیچ کس دلش واسه من نسوخت!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیش نوشت (!) ۱: این پست یه کم طولانیه و بنده پیشاپیش عذرخواهی می کنم.
پیش نوشت (!) ۲: ببین حمید جان، من که درست متوجه نشدم چی گفتی، ولی من باب احتیاط خفه شو!!! ![]()
پیش نوشت (!) ۳: خواستم از دل بگم، دیدم دیگه دلی برام نمونده. هر کس که بهمون رسید، جفت پا پرید روش. حالا دیگه اینقدر شکسته مثل شیشه خورده فقط تو پای ملت میره و زجرشون میده!!!
پیش نوشت (!) ۴: به دلیل ابتلای نگارنده به بیماری یاجوج ماجوج نوع A به هیچ وجه در این نوشته رعایت اخلاق و ادب نشده است. لذا کسانی که هنوز به این بیماری مبتلا نشده اند، اول بیایند با نگارنده روبوسی کنند، بعد پست را بخوانند. ان شاء الله !!!
=============================================================
ماجرا از اونجا شروع شد که حجت پیچوند! قرار بود با حجت و مهدی بریم پیتزا داود و بعد هم نمایشگاه مطبوعات که حجت پیچوند. بعد هم کاشف به عمل اومد که مشغول داف بازی به شیوه ی فراکس بوده!!!
خلاصه ما هم که از موضوع مطلع شدیم، بازگشتش به آغوش اسلام رو تبریک گفتیم و حق رو ۱۲۰ درصد به اون دادیم و راه افتادیم بریم امامزاده صالح. ( این ماجرا مربوط میشه به پنجشنبه هفته گذشته )
میدون تجریش که رسیدم اذان مغرب بود. رفتم سمت حرم واسه زیارت. زیارت که کردیم، وایسادیم پشت سر آیت الله امجد به نماز. بین دو نماز حاج آقا دو سه تا تیکه آبدار به آقایون بزرگوار انداخت و ما نماز دوم رو با انرژی فوق العاده بیشتری اقامه کردیم!!!
( دوستان خیلی ایراد نگیرین دیگه! نماز رو که جدیدا واسه خاطر خدا نمی خونن که! حالا این دفتری ها هی میرن لای دست و پای آقایون مدیران دانشگاه تو مسجد نماز میخونن ما چیزی گفتیم که شما گیر میدید به ما؟! ) البته بعد از نماز دوم هم یه منبر اساسی در مورد دعای کمیل رفت آقای امجد که اونم از اون لحاظ دست کمی از صحبت بین الصلاتینش نداشت!!!
خوب دیگه خیلی حزب الهی شد، نه؟ باشه آقا! میریم تو فاز خودمون.
برگشتنی یه یارو تو ماشین بغل دست ما نشسته بود که کلی هم با کلاس می زد و اینا. بی پدر همون ۲ دقیقه مونده به مقصد دو سه تا سرفه زد تو صورت ما!
... و اینگونه بود که با موضوع شیرین آنفلوانزای خوکی آشنا شدیم!
شنبه صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که حالم خرابه. رفتم دانشگاه. همش داشتم دنبال هادی عسکری می گشتم تا باهاش آشتی کنم. آخه می دونین، دو نفر که آشتی می کنن حتما باید روبوسی هم بکنن و من نمی خواستم هادی رو از نعمت آنفلوانزای خوکی محروم کنم!!!
متاسفانه پیداش نکردم.
ساعت ۱۰-۱۲ هم سر کلاس دکتر قربانی یه بحث سیاسی اساسی کردم که البته چون حالم خراب بود زیاده روی کردم و حسابی رفت تو پاچه ام! که البته دیگه عادت شده برام! ۷ بعد از ظهر رفتم دکتر و متوجه شدم که دقیقا تبدیل به یه خوک متمدن شدم!
حالا اینجاها مهم نیست. یکشنبه صبح تازه اول مصیبتم بود. من که فکر می کردم حالا یکشنبه رو استراحت می کنم دوشنبه میرم سر کلاس، تا همین دیشب تب ۴۰ درجه داشتم که گاهی یه ریزه پایین میومد، قطع که اصلا نمی شد!
نمی دونین چه مصیبتی کشیدم! اصلا کلا تو توهم بودم. تا چشمام باز بود، دنیای واقعی رو می دیدم. بعد که یه لحظه پلک می زدم می رفتم تو یه عالم دیگه. مثلا اگه داشتم قرص مسکن می خوردم، بعد از پلک زدن، یا چشما رو روی هم گذاشتن، می دیدم زنی رو بغل کردم و دارم قربون صدقه اش میرم. یا مثلا وقتی دستام رو روی دسته ی صندلی فشار میدادم و یا علی می گفتم که بلند بشم، یهو می دیدم صندلیه نیست، ولی دو تا مرد قوی هیکل دارن کمکم می کنن از زمین بلند بشم. می دیدم که از بین یین و یانگ ( دو گوهر هم ذات ) یکی هست و اون یکی نیست. بعد یه دفعه از یکی شدن سه تا. یه دفعه دیدم از توی سینه ام یه هیولای زشت چند سر اومد بیرون که ...
خواب دیدم ریه های خودم رو گاز می زنم، گلوم از سه طرف پاره شده، زخم بستر گرفتم، .... اوه! خلاصه یه دوره ی کامل توهم بود دیگه.
بحمد الله حالا خوبم. ( همچنان به کوری چشم دشمنان اسلام! ) یه سری حرفا هم هست که می مونه سر وقتش ان شاء الله. کلا هم الله اکبر!!!!
=============================================================
پی نوشت ۱: به گزارش فراکس نیوز (!)
این حمله ی میکروبی به تنها بازمانده ی فراکس در دانشگاه توسط عوامل فریب خورده و عناصر خود باخته ی وابسته به منافقین ترتیب داده شده بود که با هوشیاری همه ی عالم و آدم به جایی نرسید.
پی نوشت ۲: خبر فوق توسط خودم به شدت تکذیب میشه. این یه دفعه بچه های دفتر فرهنگی هیچ نقشی توی مشکلی که برای من پیش اومد نداشتنو چیزی که هست حسن سوء استفاده رو از این قضیه کردن! ![]()
پی نوشت ۳: مگه دیگه توی این پست میشه از مسائل عاطفی نوشت؟ ![]()
پی نوشت ۴: یاد دانشکده به خیر! اینقدر ناراحت نباشین بچه ها. فکر می کنین چرا اینقدر روی این موضوع بی ارزش حساس شدن؟ چون شما حالا حالا ها توی این دانشکده هستین و ما رفتنی. اونا از این که دور هم جمعین می ترسن. از اینکه هیچ چیزی نمی تونه جداتون کنه. کاری نداره که. ۴۰۰-۵۰۰ تا دانشجو هستین و کلا ۱۰ نفر دفتری، ۲-۳ نفر مدیریت. منم یکی از شما. اون چیزی که شما بخواین اتفاق می افته، نه اون چیزی که من بخوام، اون ۱۰ نفر بخوان، یا اون ۲-۳ نفر. ید الله مع الجماعه. و این یک سنت الهی است آقای دکتر قربانی، نه اینکه شار از جایی که نزدیک تر باشه می گذره!!!! ![]()
میخواستم این پست خیلی شاد باشه. قرار بود توی آرشیوم بگردم و خنده دار ترین و ضایع ترین عکسایی که از متین گرفته شده رو بذارم. ولی کلا حالم طوریه که حتی به خنده دار ترین چیزا هم نمی تونم بخندم.
تازه می فهمم که چقدر پاکم و چقدر ساده. می فهمم که ممکنه بغل گوشم هزار اتفاق بیفته و من اصلا خبردار نشم. و روز به روز تنفرم از این مملکت بیشتر میشه. مملکتی که جوون هاش اینقدر آینده شون تاریکه که حاضرن روحشون رو بفروشن تا یه جوری بتونن سر و سامونی به آینده شون بدن.
آدم وقتی یه دفعه می بینه یه بچه پاک و سالم میره با دفتری ها می بنده که آینده اش رو تامین کنه دلش میخواد خودش رو دار بزنه. وقتی می بینه یه جوونی که می تونه کلی آینده داشته باشه ترجیح میده با دزدی و زد و بند با این ور و اون ور پول حروم در بیاره ...
خیلی داغونم این روزا. اونایی که تا دو روز پیش حداقل دیگه جلوی ما خجالت می کشیدن خلاف شرع بکنن و حداقل حرمت ما رو نگه می داشتن، امروز با بی حیایی تمام کار خودشون رو انجام میدن و تو دلشون به حماقت و سادگی من می خندن.
و این وسط اگه چند نفری مثل حجت، عرفان، احسان و تازگی ها مهدی نبودن، نمی تونستم باور کنم که هنوز آدمای پاک و سالمی هستن که آدم می تونه کنارشون احساس کنه هنوز داره بین آدما زندگی می کنه، نه بین یه مشت حیوون.
می دونم، دوران من و کسایی که مثل من فکر می کنن خیلی وقته که سر اومده. من این مسئله رو خیلی وقته که قبول کردم. فقط خوشحالم که هنوز هم متینم و نه کس دیگه.
یا علی
پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستاره ی پرنور کنار ماه است. دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است.
عمه گفت: آفرین، چه بچه ی واقع بینی، چقدر سریع با مسئله کنار آمد.
دختر بچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف می کرد، بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد.
هفته ی سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم سبز نمی شود؟
=============================================================
تقدیم به مریم و دو کودکش که هیچ گاه درک نخواهم کرد چگونه با مرگش کنار می آیند. ![]()
=============================================================
پی نوشت ۱: خوب قطعا متوجه هستین که متن داستان کار من نیست! نویسنده اش بلقیس سلیمانیه که واقعا نویسنده ی تاپیه. قبلا چند تا از کارهاش رو خونده بودم و اخیرا که یه مجموعه داستان ازش خوندم، عاشقش شدم. کلا فضای همه ی داستان هاش یه جورایی بوی مرگ میده.
پی نوشت ۲: شاید هیچ چیز بیشتر از مرگ یکی از نزدیکان آدم، باعث نشه که به تکاپو بیفتی تا اشتباهاتت رو جبران کنی. وقتی میخوای ۳۰ - ۴۰ سال فقط زندگی کنی، چه لزومی داره پاکی و درستیت رو بفروشی تا زرق و برق بی ارزش دنیا رو بخری و قبل از اینکه بتونی ازش لذت ببری، مجبور باشی ازش دل بکنی.
پی نوشت ۳: امشب کلی با سینا حرف زدم. طفلی از دانشکده تا رسالت با من پیاده اومد ( با اینکه کلی کار داشت ) و به درد دلم گوش کرد. این روزا دیگه با کمتر کسی می تونم اینقدر راحت حرف بزنم. ممنونم سینا به خاطر همه چیز. و امروز می تونم بگم نظر من راجع به تو ۱۸۰ درجه با نظر حجت فرق می کنه، هر چند این موضوع چیزی از حماقتت کم نمی کنه!!!
![]()
پی نوشت ۴: حجت هم به صورت غیر مستقیم تایید کرد که من خائنم!
خوب دیگه، قول زیاده از حد دیگه متواتر شده. بنابراین تا اطلاع ثانوی بنده به شدت خائنم! ![]()
پی نوشت ۵: تا حالا داخل صندوق صدقات رو دیدین:

داستان این بود که شب داشتیم می رفتیم خونه، دیدیم که بله، جا تره و پولا نیست!!! خلاصه تصمیم گرفتیم این تجربه رو با شما هم تقسیم کنیم!
و السلام
خیلی وقت پیش یکی از دوستان پیش بینی کرد که آقایون برای برون رفت از وضعیت فعلی، احتمالا بی خیال مسائلی که بهش « اخلاق اجتماعی » میگن، میشن و فضا برای مفسدین فی الارضی مثل بنده باز خواهد شد!!! ![]()
فی الواقع این اتفاق افتاد و گشت ارشاد به صورت رسمی هوا شد.
فرمانده ناجا:دیگر نیازی به گشت ارشادنیست
لینک خبر:
http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=67699
خوشحالم از این خبر. به قول حاجی، به غایت از این گشت ارشاد متنفر بودم! ![]()

